همسفر عشق

طمع به بخششت گناهانم را زیاد میکند...

++ خاطره شهيد مصطفي رداني پور(قسمت دوم 50خاطره)

51- تير خورده بود. مهماتش تمام شده بود . افتاده بود کنار جاده . بلندش کردم. انداختمش روي شانه ام . از زمين و آسمان آتش مي ريخت. دولا شده بودم که تير نخورد. تمام راه را دولا دولا دويدم. ميگفت « نذار بدون اسلحه بمونم. من رو يه گوشه بذار . برو برام مهمات جورکن.» ترکش خورده بود توي کمرش. خون ريزيش شديد شده بود ، اما چيزي به من نگفته بود . بهداري هم نمي توانست کاري بکند. بايد مي رفت عقب بيمارستان صحرايي. حمايلشرا پرازگلوله کرد. آرپي جي را گرفت توي دستش . خودش را کشيد جلو. چند تا تانک را نشانه گرفت . به هيچ کدام نخورد. گرد و خاک بلند شد. نمي توانست جايش را عوض کند . خاک ريز را زير آتش گرفتند . بي هوش شده بود. بردندش عقب. نفهميده بود.
 

52- ميني بوس پر شده بود. – آقا مصطفي امروز کجاها مي ريم؟ - خانواده هايي که تازه شهيد داده ند و شش هفت تايي مي شند. شام هم همه تون مهمون من.

53- آمده بود مرخصي، کلي هم مهمان آورده بود. هرچه مادر اصرار مي کرد« اين ها مهمونت اند، تازه از جبهه اومده ن ،زشته .» مي گفت« نه! فقط سيب زميني وخرما»

54- قراربود بکشندجلو براي شناسايي ؛ فقط. درگير شده بودند . يک دسته ديده بان که گراي منطقه را مي دادند، آن طرف آب کمين کرده بودند. مهماتشان تمام شده بد. هر طوري بود خودشان را رساندند اي طرف آب. يکي جا مانده بود. سرش را بريده بودند؛ از پشت گردن، با سرنيزه؛ چشم هايش سرخ شده بود . عصباني بود. داد مي زد . گريه مي کردو مي گفت« دير بجنبيم سر همه مون اين بلا رو مي آن. همه چيزمون رو مي گيرن. خودتون رو براي يه انتقام سخت آماده کنين. بايد بفهمن با کي طرفن.»

55- تانک عراقي بود. خودش غنيمت گرفته بود ؛ همان کشلي ، دست نخورده. زده بودند به خط. تا سپيده بزند کسي به شان شک نکرد . صاف رفتند جلو. هوا گرگ و ميش شده بود که لو رفتند. ديگر نمي شد جلو رفت. گفت« بچه ها بپريد پاين. از اين جلو تر کربلاست.» درگير شدند؛ وسط خاک عراق .زياد طول نکشيد. نيم ساعته خط را گرفتند.

56- مصطفي آرپي جي را تنگ سينه اش چسبانده بود. سينه خيز مي رفت. از هر طرف آتش مي ريختند. فاصله با عراقي ها کم بود، درست دو طرف کارون. دقيق نشانه مي رفتند. سرش را نمي توانست بالا بياورد. لب کارون که رسيد، از روي زمين کنده شد. آرپيجي را شليک کرد. تير بار منطقه را زير آتش گرفت. گرد وخاک بلند شد. مصطفي پيدا نبود. بچه ها از سنگر ريختند بيرون. مي جنگيدند. دنبال مصطفي مي گشتند.

57- حاج حسين رمز عملايت را پشت بي سيم گفت. مصطفي رفت يک گوشه نشست ، سرش را گذاشت روي زانو هايش . گريه مي کرد. طاقت نداشت. ني توانست بنشيند. آرام و قرار نداشت. بلند شد. تند تند راه مي رفت . از اين طرف سنگر به آن طرف. بلند بلند گريه مي کرد، ذکر مي گفت، صلوات مي فرستاد، دعا مي کرد.به حال خودش نبود. زد به سينه ي بي سيم چي وگفت« تو چرا ساکتي؟ چرا همين طور گرفته اي، نشسته اي؟ لااقل همان جا، سر جات ذکر بگو، صلوات بفرست. بچه ها رفته ند عمليات.»

58- مچاله شده بودند بيخ خاک ريز ، انگار نه انگار که شب عمليات است. هرچه داد و بيد داد کرديم که « اين چه وضعيه . نشسته ين اين جا که چي ؟ بلند شين يه کاري بکنيد....» تکان مي خوردند. مي گفتند « فرمنده نداريم. بدون فرمانه که نمي شه رفت جلو.» بلند گوي تبليغات چي را گرفت. جمعشان کرد. براياشن سخن راني کرد؛ زير آتش . فرمان ده برايشان گذاشت. آرپي جي را گرفت دستش و گفت « نترسيد. ببينيد. اين طوري مي زنند .»يکي از تانکها را نشانه گرفت . بچه ها که از خاکريز سرازير شدند ،نگرانشان بود.چشم ازشان بر نمي داشت.

59- آرپي جي را از تو بغلش کشيد بيرون و گفت « بده ببينم اين را گرفته اين نشسته اين اين جا.» آرپي جي را گذاشت روي شانه هاش و خط پرواز هلي کوپتر ها را نشانه رفت. فاصله هاشان را کم کرده بودند . مي آمدند طرف کانال زخمي ها ، موشک راشليک کرد. نخورد فقط سرو صدا بلند شد. بچه ها پريدند هرکدام يک آرپي جي گرفتند دستشان. هيچ کدام هم به هدف نخورد ، ولي هلي کوپتر ها راهشان را کج کردند و رفتند.

60- شب جمعه ، دعاي کميل مي خواند . اشک همه را در مي آورد . بلند مي شد. راه مي افتاد توي بيابان ؛ پاي برهنه. روي رملها مي دويد . گريه مي کرد. امام زمان را صدا مي زد. بچه ها هم دنبالش زار مي زدند. مي افتاد . بي هوش مي شد. هوش که مي آمد،مي خنديد. جان مي گرفت. دوباره بلند مي شد. مي دويد ضجه مي زد. يابن الحسن يابن الحسن مي گفت. صبح که مي شد، ندبه مي خواند. بيابان تمامي نداش. اشک بچه ها هم.

61- تارهاي صوتيش قطع شده بود . صدايش در نمي آمد .مصطفي ول کن نبود، پايش راکرده بود توي کي کفش که بايد بري اذان بگي! وقت اذان ، به جاي انيکه صداي اذان بيايد ، يکي داشت يک نفس توي ميکروفن « ها» مي کرد. بعضي وقت ها نفسش بند مي آمد. يک کمي يواش تر نفس مي گرفت ، دوباره « ها – ها – ها.» نمي توانست بخوابد. پلک هايش روي هم نيم رفت. با خودش کلنجار مي رفت که از ته حلقش چند صدا بيرون آمد« ها- ها – ها » کم کم صدا ها قوي شد؛ اعراب گرفت، کامل شد . يک کلمه ،دو کلمه ... يک جمله ، يک جمله ي کامل ازدهانش بيرون آمد . باورش نمي شد. نمي دانست چه کار کند. « مي خواي برات شعر بخونم؟» مصطفي از زير پتو پريد بيرون. زبانش بند آمده بود « مگه مي شه؟ تو داري با من حرف مي زني! » بيت دوم شعر را که خواند،مصطفي گفت « دعاي توسل هم مي توني بخوني؟» بچه ها بيدار شدند . دورش حلقه زدند . توي تايکي شب ، چشم هايشان به لب هاي گودرز بود که بالا و پايين مي رفت. هيچ کس دعا نمي خواند ، فقط نگاه مي کردند. يه اسم حضرت زهرا که رسيد صداي مصطفي بالا رفت. روضه مي خواند. روضه ي حضرت زهرا. ده بار حضرت را قسم داد. ده بار هم حضرت مهدي را قسم داد. گريه مي کرد. شعر مي خواند. خوش حال بود. اسمش گودرز بود، از آن به بعد مهدي صدايش مي کردند.

62- آقا مصطفي مهمات نداريم . وقتي نداريم ، خب آخه با چي بجنگيم ؟ - آقامصطفي. بچه ها امکانات ندارن . من ديگه جواب گو نيستم. سرش را انداخته بود پايين، چيزي نمي گفت. فقط گوش ميداد. حرف هايشان که تمام شد، سرش را بلند کرد. توي چشم هايشان نگاه کردو گفت« اگه براي خدا اومده ين که بايد باهمه چيزش بساز يد، اگر براي من اومده ين ، من چيزي ندارم به تون بدم.» نگاهش رادوخته بود کف سنگر. بغض کرده بود« من جوانيمو برداشتم اومده م اين جا . کم چيزي نيست. اگه هي از اين حرف ها بزنيد ، من هم فرار مي کنم مي رم. يه نيروي ساده مي شم. يه تک تير انداز.»

63- پيرمرد دست مصطفي را گرفته بود ، مي کشيد که بايد دست شما را ببوسم . ول کن نبود . اصرار مي کرد. آخر پيشاني مصطفي را بوسيد و رو کرد به بقيه و گفت « پسرم دانشجو بود. حسابي افتاده بود توي خط سياست و حزب بازي و اي اين چيزها . يک روز توي لشکر دور گرفته بوده ، مصطفي سر مي رسه و يکي مي خوابونه توي گوشش، که اگه اين جا اومدي به خاطر خداست؛ نه به خاطر بني صدر و بهشتي . توي لشکر امام حسين ، بايد خالص بموني براي امام حسين ، و گرنه واينستا. زود راهت رو بگير و برگد. ديگه همون شد . حزب و اين باز ي ها را گذاشت کنار.»


64- چند روز به عمليات مانده بود . هر شب ساعت دوازده که مي شد، من را مي برد پشت دپو ، زير نور فانوس ، توي گودال مي نشاند. مي گفت « بشين اينجا ، زيارت عاشورا بخون ، روضه ي امام حسين بخون» . من مي خواند م و مصطفي گريه مي کرد. انگار يک مجلس بزرگ ، يک واعظ حسابي ، مصطفي هم از گريه کن ها ، زار زار گريه مي کرد. 65- مصطفي اجازه نداده بود برود عمليات . قهر کرده بود، رفته بود اهواز . فرداش از راه که رسيد، مصطفي پرسيد « کجا بودي؟» حسابي ترسيده بود. گفت « با بچه ها رفته بودم اهواز.» سرش داد زد « چرا اجازه نگرفتي؟ما براي دلمون اومده يم اينجا يا برا تکليف؟» رنگش پريد. سرش را انداخت پايين و چيزي نگفت.از شب تا صبح مصطفي پلک روي هم نگذاشت. هر چي استغفار مي کرد؛ خودش را مي خورد ، به خودش مي پيچيد ، راضي نمي شد . فردا صبح اول وقت رفت سارغش .دستش را انداخت دور گردنش . برايش گفت که نگرانش بوده ، خيلي دنبالش گشته . بعدکم کم همين طور که قدم هايش آرام تر مي شد، لحن صدايش عوض شد. عذرخاهي کد. ايستاد. زد زيرگريه . گفت « حلالم کن»

66- کز کرده بود کنار پنجره . زانوهايش را بغل کرده بود . آرام آرام دعا مي خواند و گريه مي کرد. دلش گرفته بود . يک هفته اي بود که بستري بود. مي خواست برگدد. پول نداشو عصرکه شد، سيد قد بلندي آمد عيادت .از دم در اتاق باهمه احوال پرسي کرد تا به تخت مصطفي رسيد. يک مفاتيح داد دستش و در گوشش گفت« اين تا اهواز مي رسوندت .» مفاتيح را باز کرد . چند تا اسکناس تانشده لايش بود . اهواز که رسيد ، چيزي از پول نمانده بود . بقيه ي راه را تا خط سوار ماشينهاي صلواتي شد.

67- هنوز نفس مي کشيد. از تو ي آتش که کشيدندش بيرون ؛ جزغاله شده بود. صوتش را تنمي توانستي بشناسي. نمي توانست حرف بزند. خس خس مي کرد. لب هايش تکان مي خورد، ولي صدايش در نمي آمد. مصطفي سرش را نزديک برد. گوشش را گذاشت روي لبش . انگار با هم درد دل مي کردند. او مي گفت ، مصطفي گريه مي کرد. نفس هاي آخرش بود. با چشم هاي نيمه بازش التماس ميکرد. مي گفت«من راهمين جوري دفن کنيد .دلم مي خواد همين جوري خدمت امام زمان برسم»

68- سرهنگ بود. سرهنگ زمان شاه خدمت کرده بود . اهل نماز و دعا نبود. مصطفي راکه مي ديد؛ سلام نظامي مي داد. هر دو فرمانده بودند . مصطفي که دعا مي خواند ، مي آمد يک گوشه مي نشست. روضه خواندنش را دوست داشت. چراغ ها که خاموش مي شد، کسي کسي رانمي ديد . قنوت گرفته بود . سرش را انداخته بود پايين، گريه مي کرد. يادش رفته بود فرمانده است. بلند بلند گريه مي کرد. مي گفت « همه ي اين ها را از مصطفي دارم.»

69- - آقا مصطفي ! اول عبا وعمامه تون را در بيارن ،بعد مي شينيم با هم حرف مي زنيم! – آخه چرا ؟ - لباس سپاه که مي پوشيد، آدم حرف زدنش مي آد. با عبا و قبا که نمي شه حرف زد . بايد مؤدب بشينيم. سرمون رو هم بندازيم پايين. مصطفي خودش هم خنده اش گرفته بود ، امام خم هايش را کرد تو هم و گفت « خب بايد هم اين طور باشه.»

70- از يک گردان ، شانزده نفر برگشته بودند؛ فقط . جنازه ها را هم نتوانسته بودند برگدانند. بچه ها جمع شده بودند پشت خاکريز ،بق کرده بودند ، مي گفتند « چه جوري برگرديم؟ به خانواده هاشون چي بگيم؟ يا جنازه ها ي بچه ها را بکشين عقب با هم برگرديم ، يا ما هم همين جا مي مونيم.» فقط يک جمله به شان گفت« بريد ، بيايد؛ که فتح بزرگي تو راهه.» چند ماه بعد ،توي عمليات فتح المبين ،بچه ها ياد حرف هاي مصطفي افتاده بودند.

71- منطقه که آرام مي شد ،بچه ها را جمع مي کرد. مي رفتيم قم،ديدن مراجع . با قطار ميرفتيم. دم دم هاي صبح مي رسيديم ، از ايستگاه يک راست مي رفتيم مدرسه ي حقاني. – ما کله پاچه مي خوايم. بلند شين. نا سلامتي براتون مهمون اومده . جلوي مهمون که نمي خوابن. بلندشين.صبحونه نخورده يم. گشنمونه .آقا مصطفي ! ساعت چهار صبحه . بنده هاي خدا خوابن. چي کارشون داري نصف شبي؟ ول کن نبود. خانه را گذاشته بود روي سرش . آن قدر داد و قال کرد که طلبه ها يدار شدند. سفره انداختند.نان تازه آوردند. کله پاچه خريدند.

72- دور هم گرد نشسته بوديم. مصطفي بغل دست آيت الله بهجت نشسته بود . دانه دانه بچه ها را معرفي مي کرد . ازعمليات فتح المبين گزارش مي داد « رزمنده هاي غيور اسلام ، باب فتح الفتوح را گشودند. ماسربازهاي امام خميني، صدام و صداميان را نابود مي کنيم.» حاج آقا سرش پايين بود و گوش مي داد. حرف هاي مصطفي که تمام شد، دستش را زد پشت مصطفي وگفت« مصطفي ! هر کدوم ما يه صداميم. يه وقت غرور نگيردمون.»

73- استخاره کرد . بد آمد . گفت« امشب عمليات نمي کنيم.» بچه ها آماده بودند . چند وقت بود که آماده بودند . حالا او ميگفت« نه» وقتي هم که مي گفت « نه » کسي روي حرفش حرف نمي زد. فردا شب دوباره استخاره کرد.بد آمد. شب سوم، عراقي ها ديدند خبري نيست، گرفتند خوابيدند. خيلي هاشان را با زير پيراهن اسير کرديم.

74- دژبان بود ، اما هنوز ريشش در نيامده بود . لباس سپاه به تنش زار مي زد. از مصطفي کارت خواست، نداشت. مي خواست برود تو . اسلحه اش را گرفت سمت مصطفي . پياده شد ، زد تو گوشش . زنجير را انداخت .ايستاد کنار. مصطفي دستش را روي شانه اش گذاشت. گفت« دردت اومد؟» بغض کرد، سرش را برگرداند . گفت« نه آقا! طوري نيست.» بغلش کرد. دست کشيد به سرش . بوسيدش. نشست روي زانوهايش ، تا هم قد او شد . گفت « بزن تو گوشم تا بر م»

75- ماه رمضان را آمده بود خانه. به علي مي گفت« امسال ماه رمضون از خدا اهدي الحسنيين را خواستم ؛ يا شهادت يا زيارت.» هر شب با موتو علي مي رفتند دعاي ابوحمزه . هر سي شب! وقتي دعا را مي خواندند، توي حال خودش نبود . ناله مي زد. داد مي کشيد. استغفار مي کرد. از حال مي رفت. از دعا که بر مي گشتند ، گوشه ي حياط ، مي ايستاد نماز شب مي خواند. زير انداز هم نمي انداخت . هنوز دستش خوب نشده بود؛ نمي توانست خوب قنوت بگيرد. با همان حال ، العفو مي گفت. گريه مي کرد. مي گفت« ماه رمضون که تموم بشه، من هم تموم مي شم.»


 
76- منو بيش تر دوست داري يا خدا رو؟ مادر گفت « خب معلومه ،خدارو.» - امام حسين رو بيش تر دوست داري يا خدارو؟ - امام حسين رو هم براخدا مي خوام.- پس را ضي هستي که من شهيد بشم. فداي امام حسين بشم!

77 - منو بيش تر دوست داري يا خدا رو؟ مادر گفت « خب معلومه ،خدا رو.» - امام حسين رو بيش تر دوست داري يا خد ارو؟ - امام حسين رو هم براي خدا مي خوام.- پس راضي هستي که من شهيد بشم. فداي امام حسين بشم!
 

78-     علي توي چشمهايش نگاه مي کرد. برايش تعريف مي کرد. خواب ديده بود حضرت زهرا با دو تا کوزه ي پر از گل آمده خانه شان.يکي از کوزه ها رابه مادر داده ، با يک نگاه عجيب ، مثل اين که بخواهد دل داريش بدهد.اشک هاي مصطفي مي ريخت روي صورتش. هر وقت اسم حضرت زهرا مي آمد همين طور گريه مي کرد. گفت دسته گلي که حضرت به مادر دادن، مال من بود ، اون يکي مال علي.من ديگه مال اين دنيا نيستم.»
 

79- مي خوام وصيت کنم. دست هايم را گذاشتم روي گوش هايم.گفتم « نميخوام بشنوم» آمد جلو پيشانيم را بوسيد و گفت«بيا امروزيه قولي به من بده. » صورتم را برگرداندم. گفتم « ول کن مصطفي . به من از اين حرف ها نزن. من قول بده نيستم. حال اين کارها رو هم ندارم. » قسمم داد. گريه کرد . گفت« اگه شهيد شدم، جنازه م رو جلوي در گلستان شهداي اصفهان دفن کنيد. دلم مي خواد پدر و مادرها که مي آن زيارت بچه ها شون ، پاشون رو بذارن روي قبر من. شايد خدا از سر تقصيرات من  هم بگذره.»
 

80-« بچه ها ي مردم تکه پاره شده ن ، افتاده ن گوشه و کنار بيابون ها ، اون وقت شما به من مي گيد همه ي کار هارو بذار ،بيا زن بگير! » شنيده بود امام گفته اند با هم سرهاي شهدا ازدواج کنيد ، مادر هم که دست بردار نبود و تو گوشش مي خواند که وقت زن گرفتنت است. مادر را با خواهرش فرستاد خانه ي يک شهيد ،خواستگاري . به شان هم نگفته بود که همسر شهيد  است.
 

81-     چند ماه زندگي مشترک کرده بودم . شش ماه هم هرچه خواستگار آمده بود ،رد کرده بودم. نمي خواستم قبول کنم . مصطفي را هم اول رد کردم. پيغام داده بود که « امام گفته ن با همسرهاي شهدا ازدواج کنيد. » قبول نکردم. گفتم«تا مراسم سال بايد صبر کنيد.»گفته بود« شما سيديد. مي خواهم داماد حضرت زهرا بشم.» ديگر حرفي نزدم.
 

82-     تا آن روز امام را نديده بودم.دل توي دلم نبود. منتظر بوديم تا نوبتمان بشود. روي پا بند نمي شدم. در اتاق که با شد، هر دو از جا پريديم . نفهميدم چه طوري خودم را رساندم .گوشه ي چادرم را انداختم روي دست امام . بعد دست امام را سفت گرفتم.، مي بوسيدم، به سر و صورتم مي کشيدم. امام من را نگاه مي کرد. سرم را انداخته بودم پايين، ولي سنگيني نگاهش را حس مي کردم. خطبه ي عقد را که خواندند ،مصطفي گفت« آقا ما رو نصيحت کنين.» امام برگشت به من نگاه کرد و گفت « از خدا مي خوام که بهت صبر بده.»
 
83- اول عروسي علي، بعد عروسي ما. علي که جا به جا شد، ما هم عروسي مي گيريم. براي عروسي علي کارت سفارش داده بود. کارتها را که آورد، ديدم اسم خودش روي کارت ها است. مي خنديد. مي گفت « فکر کنم اشتباه شده.»
 

84- يک کارت براي امام رضا ،مشهد . يک کارت براي امام زمان، مسجد جمکران . يک کارت براي حضرت معصومه،قم .اين يکي را خودش برده بود انداخته بود توي ضريح . « چرا دعوت شما را رد کنيم؟ چرا به عروسي شما نياييم؟ کي بهتر از شما؟ ببين همه آمديم. شما عزيز ما هستي .» حضرت زهرا آمده بود به خوابش ، درست قبل از عروسي!
 

85- شب تا صبح نخوابيد. نماز مي خواند.دعا مي کرد. گريه مي کرد. مي گفت« من شهيد مي شم. » گفتم « مصطفي . اين حرف ها رو بگذار کنار . بگير بخواب نصفه شبي .» گفت « نه . به جان خودم شهيد مي شم. مي دونم وقتش رسيده .» ول کن نبود. چشم هايش سرخ شده بود . گريه اش بند نيم آمد. صبح موقع رفتن، گفت «چند وقت ديگه عروسيه . بايد قول بدي مي آي.» گفتم « اين همه گريه و زاري مي کني، مي گي مي خوام شهيد بشم. ديگه زن گرفتنت چيه؟» گفت« خانمم سيده . مي خواهم « به حضرت زهرا محرم باشم. شايد به صورتم نگاه کند.»
 
86- با لباس سپاه که نمي شه ؟ - چرا نمي شه ؟ مگه لباس سپاه چشه ؟ - طوريش نيست، ولي شب عروسي آدم بايد کت و شلوار دامادي بپوشه ! – من که مي گم نه! پول اضافي خرج کردنه. ولي اگر مادر اصرار داره. حرفي ندارم.
 
87- ظهر هم که گذشت . هنوز بر نگشته. اگر الان پيدايش نشه، ديگه نمي رسه حاضر بشه. همه منتظرش بودند. صبح زود با موتور آمده بودند دنبالش. رفته بود، تا حالا برنگشته بود. چشم هاي قرمز و ورم کرده ، سر و وضع خاکي ، رنگ و روي پريده،بي حال بي حال. تکيه داده بود به ديوار حياط!همه ريختند سرش «کجا بودي ؟همه رو نگران کردي! نا سلامتي امشب ، شب عروسيته ! بايد بري کت و شلوارت رو بگيري. حاضر شي . صدتا کار ديگه داريم!» همين طور سرش را انداخته پايين و گوش مي داد. –يکي از بچه ها را آورده بودند. وصيت کرده بود من براش نماز بخونم و تو قبر بذارمش.
 
88- کت و شلوار را براي تو گرفته بودم،براي شب عروسيت . من که راضي نبودم! – مادر ! عروسي اون زود تر ازمن بود....- مگه چند بار قراره تو داماد بشي؟ خب من هم آرزو داشتم  دادم برات کت و شلوار دوزند. هيچ کس حريفش نبود. بالاخره به اصرار مادر ، به هرزحمتي بود  راضي شد که همان يک شب کت و شلوار را پس بگيرد. همان نصفه شب بعد از عروسي ،لباس را لاي يک بقچه پيچيد،داد دست علي که « همين الان ببر پسش بده.»
 

89- شب عروسي مصطفي بود. شب سال رسول هم. ننه مي گفت« لباس مشکي رو در نمي آرم.»  «مادر ! امشب شب عروسي مصطفي هم هست. نمي شه که جلوي مهمون ها با ين لباس بيايي.» گريه ي مادر بند نمي آمد. مثل اين که ميدانست امشب،شب عروسي مصطفي هم نيست. مصطفي که خبردار شد،يک پيراهن خريد. مادر را بغل کرد. صورتش را بوسيد. گفت« بيا اين رو بپوش با هم عکس بندازيم.»
 

90- پايش را که از ماشين پايين گذاشت، چشمش افتاد به حجله ي رسول ،درست سر خيابون . بغض کرد. صورتش داغ شد . انگار غم عالم ريخت توي دلش. عروس را از ماشين پياده کرد. همه کف ميزدند. داد مي زد«مگه شما نمي دونيد؟ امشب شب سال رسوله.» گريه مي کرد. داد مي زد. تو حال خودش نبود. بلند گو را گرفت دستش .انگار شب قبل ازعمليات است و دارد براي بچه ها اتمام حجت ميکند. اشک همه را در آورد . مي گفت «امشب شب عروسي من نيست. عروسي من وقتيه که توي خون خودم غلت بزنم.»
 

91- اين خط هاي صاف را مي بيني اين طرف دستت؟ - از کي تا حالا کف بين هم شدي؟ - حالا بقيه ش و گوش کن. خط هاي صاف اين طرف مي گه من همين زودي ها شهيد مي شم. خط هاي اون ور ميگه تو با يکي بهتر از من ازدواج مي کني . دستم را از دستش کشيدم بيرون .عصباني شدم. بغض کردم. رويم را برگرداندم .خيره شده بود به صورت من.آخرين نگاه هايش بود.
 

92- ماشين آمده بود دم در ،دنبالش .پوتين هايش راواکس زده بودم. ساکش رابسته بودم. تازه سه روز بودکه مرد زندگيم شده بود. تند تند اشک هاي صورتم رابا پشت دست پاک مي کردم. مادر آمد . گريه مي کرد. – مادر حالا زود نبود بري؟ آخه تازه روز سومه. علي آقا گوشه ي حياط گريه مي کرد. خودش هم گريه ش گرفته بود. دستم راگذاشت توي دست مادر،نگاهش را دزديد. سرش راانداخت پاين و گفت « دلم مي خواد دختر خوبي براي مادرم باشي.»
 

93- دستم راکشيد، بردگوشه ي حياط . گفت «اين پاکت ها را به آدرس هايي که روشون نوشته م برسون.وقت نشد خودم برسونمشون زحمتش ميافته گردن تو.» پول هايي که براي کادوي عروسيش جمع شده بود، تقسيم کرده بود . هر پاکت براي يک خانواده ي شهيد.
 
94- گفت«من سه روز بعد عروسي بر ميگردم. تو هم اگر مي آي ، ياعلي.» گفتم «حالا چه خبريه به اين زود ي؟ توعروسيت رو راه بنداز تا ببينم چي مي شه.» گفت « باور کن جدي مي گم. عروسي که تموم شه،سه روز بعدش بر مي گردم. » بعد ازعروسي زنگ زد . گفت « دارم مي رم. مي آي بريم؟» گفتم «تو ديگه کي هستي؟ سه روز نشده خانمت رو کجا مي خواي بذاري بري؟» گفت « مي رم . اون وقت دلت ميسوزه ها.» باورم نشد.باخودم گفتم«امروز وفردا مي کنم. معطل مي کنم. اون هم بي خيال رفتن مي شه.» رفتم سراغش . رفته بود. همان روز سوم رفته بود. ديگر نديدمش.
 
95- گوشه ي چادر را بالا زد ، آمد کنار علي نشست. گفت « من هم مي آم.» - با اجازه ي کي؟ - با اجازه خودم. علي دست هايش را بالا پايين مي برد. توضيح مي داد . مي گفت « الان من ديگه برادر کوچک شما نيستم. فرمان ده گردانم. اجازه نمي دم شما بياييد.» اخم هايش را کرد توي هم. يک نگاه به سر تا پايش انداخت. گفت« چه غلط ها!» - بالا خره من فرمان ده هستم يانيستم؟ خب اجازه نمي دم ديگه. سرش را پايين انداخت . چيزي نگفت. بلند شد؛ رفت. با چند نفر از رفقايش رفته بودند يک گردان ديگر ؛ جاييکه علي فرماندهشان نباشد.
 
96- روي يک تپه ي سنگي ، بالا ي شيار،يک گوشه ي دنجي ، يک حال خوبي پيدا کرده بود. تنهاي تنها نشسته بود. قرآن مي خواند. عمامه گذاشته بود. معمولا تويخط عمامه نداشت. انگار نه انگار زيرآن همه آتش نشسته . آرام و ساکت بود. مثل اين که توي مسجد قرآن مي خواند. شب بعد ،بدون عمامه ،بدون سمت ،مثل يک بسيجي ، اول ستون مي رفت عمليات.
 
97- کيه اون جلو سرش را انداخته پايين داره مي ره؟ آهاي اخوي! برو تو ستون. به روي خود نيمآورد.دويدم تا اول ستون دستش را از پشت کشيدم «مگه با تو نيستم؟ بيا برو تو ستون.» برگشت . يک نگاه به مسر تا پايم انداخت. چيزي نگفت. – ببخشيد آقا مصطفي . شرمنده نشناختمتون. شما اين جا چي کار مي کنيد؟ دخت و لباس دامادي رو درنياورده، کجا بلند شده يد اومده يد ؟ اين دفعه رو ديگه نميذارم بياييد. حرف هايم را نيم شنيد. فقط مي گفت« من بايد امشب بيام.» ژه سه را برداشتم . ضامنش را کشيدم . پايش رانشانه رفتم. بي سيم چي صدايم زد. قسمت نبود برگردد انگار.
 
98- از هر طر ف محاصره شده بوديم. ما پايين تپه ،آن ها بالا ي تپه . بسته بودندمان به رگبار. چند تا بي سيم چي اينطرف تپه ؛ مصطفي و سه نفر ديگر هم آن طرف. ديگر کسي سر پا نبود. سپيده زده بود .ديد خوبي پيدا کردند. يک تيربارچي از بالاي تپه بستمان به رگبار . گوشم راگذاشتم روي قلبش .صدايي نمي آمد.
 
99- رويش را کرده بود طرف تپه ي برهاني. همان جايي که مصطفي شهيد شده بود. چشم بر نمي داشت . خيره خيره اشک مي ريخت . زيارت عاشورا  . با صد تا لعن و صدتا سلامش . گريه مي کرد. حجره ي قم يادش افتاده بود؛ درس خواندنشان،شب زنده داريشان،اعلاميه پخش کردن هايشان. نفسش بالا نمي آمد . از تپه پايين آمد،وضو گرفت براي نماز ظهر . همان جا يک خمپاره خورد کنارش . بچه ها مي گفتند « رحمت دوري مصطفي را نديد.»
 
100- دستش را انداخته بود دور گردنم . سرش راگذاشته بود روي شانه ام. هق هق گريه ميکرد. نفسش بالا نمي امد. انگار منتظر بود يکي بيايد بنشيند؛ باهم گريه کنند . تا آن روز حاج حسين را آنطور نديده بودم .آن شب همه گريه مي کدند. بچه ها ياد شب هاي افتاده بودند که مصطفي برايشان دعا مي خواند . هرکي يک گوشه اي را گير آورده بود،برايش زيارت عاشورا مي خواند . دعاي توسل مي خواند.
 
101- بعداز نماز استخاره کرديم و زديم به تپه ي برهاني . حاج حسين بچه ها را فرستاد بروند جنازه ها را بياورند . سري اول صد و پانزده شهيد آورديم.مصطفي نبود . فردا صبح بيست و پنج شهيد ديگر آورديم. باز هم نبود . منطقه دست عراقي ها بود. چند بار ديگر هم عمليات شد،ولي مصطفي برنگشت که برنگشت. جنگ که تمام شد ، رفتيم دنبالشان روي تپه ي برهاني؛ توي همان شيار. همه جاي تپه را گشتيم.؛ نبود ! سه نفر هم راهش پيدا شدند، ولي از خودش خبري نشد.


                                                                                منبع: کتاب رداني پور

+ نوشته شده در  ۱۳۸۹/۰۴/۱۰ساعت 15:25  توسط مرتضی ولی نژاد  |